|
معرفی روستای فرج بیگی
|
|
|
|
||||
|
سرباز کوچک آشفته کرده دست عطش خواب کودکم نائی نمانده در تن سرباز کوچکم آغوش من قلمرو جنگ و جهاد اوست لبهای خشک و تشنه ی من اعتقاد او س شمشیراو سکوت من است و نگاه من فریاد او تریشه ای از سوزو آه من آنک زمان خدمت سربازی اش رسید همچون عموش نوبت جانبازی اش رسید تیری رها شد عاقبت از دست حرمله پایان گرفت خدمت شش ماهه اش ، بله سرباز کوچکم لب تشنه شهید شد در خون او نگاه پدر ناپدید شد در کربلا به قیمت خون داغ میدهند تازه به تازه بردلمان زخم مینهند با با بدون خنده اصغر چه بایدش با اینهمه شکوفه پرپر چه بایدش سرباز کوچکم به لب تشنه ات قسم دیگر به داد زخم گلویت نمی رسم آخر تمام قافله ام زخم خورده است هر گوشه یک شکوفه من جان سپرده است سرباز تشنه سنگر خود را رها نکن خود را بیا از بر بابا جدا مکن با با بدون خنده اصغر چه بایدش با اینهمه شکوفه پر پر چه بایدش
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:4 توسط رسولی
|
|
|||||
|
|||||